قصه های من

به خونه ي من خوش اومديد

سلامی به گرمی خدا
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای عزیزم

امروز 26 ام و 11 همین ماهگرد ازدواج ماست

پاشید خودتون و آب و شونه کنید و به سمت زندگی برید

به به عجب روزیه

دوستت دارم همسری


شاید بخندید !!
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥  کلمات کلیدی:

 چند وقت پیش با بابام دعوام شد، دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم...!
منم یهو رفتم تو فاز هندی گفتم:
بزن بابا..!
بزن !
بزن بذار بفهمم که پدر بالا سرمه...!
بزن که بفهمم هنوز بی صاحاب نشدم...!
بزن بابا!
ودر نهایت ناباوری بابام زد تو گوشم

ظهر تو خونه دراز کشیده بودم و TV میدیدم
که متوجه شدم که یهنفر از تو کوچه داره اسممو با بلندگو صدا میزنه
اولش فکر کردم شاید با کس دیگه ایی کار داشته باشه اما بعد از چند ثانیه اسم و فامیلو با هم صدا زد
رفتم تو کوچه دیدم یه وانت سبزی فروشی جلو در خونه ایستاده بهش گفتم منو از کجا میشناسی
گفت مامانت سر کوچه ازم سبزی خریدو گفت بیام اینجا صدات کنم که بیای بگیری.

مکالمه ای بین من و مادرم:
-مامان
- جونم
- داشتم ماست می خوردم
- نوش جونت پسرم
- ریخت رو فرش
- کوفتو بخوری نکبت...

من هیچوقت نفهمیدم چرا آدما زیرِ پتو احساس امنیت میکنن...
حالا گیریم یه قاتل اومد توی اتاق خواب بعد حتما ً میگه :
الان اومــــــدم بکــــشمـــــــِــــت... اَه لعنتی پتو داره نمیشه!

زنگ زدم پشتیبانی میگم: چرا سرعت اینترنتم کم شده؟
میگه: چون کندی سرعت دارین!
گفتم اجرت با سید الشهدا خیالم راحت شد، یه خانواده از نگرانی دراوردی !
پس دلیلش اینه! البته خودمم شک کرده بودم!


شروع تازه
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤  کلمات کلیدی:

سلام به همه ی دوستای خوبم

کلی حرف دارم باهاتون و دلم برای همتون تنگ شده

از همینجا از نازنین تشکر میکنم به خاطر معرفی کتاب های خوبش

هم اتاق و هم خدمتکار رو خوندم

عالی بود

پاهامو باز کردم و دیروز اولین روز کاریم بود

برای هیچ کس امیدوارم خدا نیاره

اما خوبیش این بود که به ارزش واقعی داشتن یک شغل و از اون مهم تر به ارزش واقعی خودم پی بردم

فهمیدم زندگی خیلی کوتاهه اگه ازش لذت نبریم ممکنه فرصت لذت بردن رو از دست بدیم

محل کاره جدیدم رو خیلی دوست دارم ، همکارام شرمندم کردن و توی این یک ماه من و پشتیبانی کردن و کارم رو انجام دادن

هنوز پاهام درد داره و امیدوارم زوده زود خوب شه

از همین جا همتون و میبوسم

دوستتون دارم


خستگی هایم را تنها به خدا میگویم
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩  کلمات کلیدی:

گاهی برای حرفهایت میجنگی

دعوا میکنی تا حرف حرف تو باشد اما همین که دست میکشی چیزی در تو جابه جا شده

نمیدانم خسته ای یا تنها هرچه هست دیگر توانی نیست

نگران این زمان بودم که خیلی زود رسید


میترسم از دست بدهی ام
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳  کلمات کلیدی:

 

از این همه فاصله میترسم

 

حق بده

 

میترسم از دست بدهی ام

 

زمآن درازی ست که خودم نیستم

 

خدا رو شکر

 

ناشکری نمیکنم فقط خودم نیستم

 

دلگیرم.

 

خدا رو شکر

 

میترسم از دست بدهی ام

 

میترسم

 


هر دو پای شکسته
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢  کلمات کلیدی:

من کم پیدا شدم به خاطر اینکه هر دو پام شکسته

اولی که توی تعطیلات عید و دومی در پی اولی به علت لی لی رفتن اینجانب

فعلا 6 هفته استراحت و استلاجی هستم

این هم دلیل کم پیدایی

ویلچر سواری میکنم فعلا

دعا کنید زود خوب شم


من آمدم
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢  کلمات کلیدی:

سلام به همگی

عید نوروز و سال نو مبارک

ببخشید که نبودم

کار جدیدم رو از 14 فروردین آغاز کردم توی همون ساختمون اما یه شرکت دیگه

از اونجا هم محیط بهتره و هم شرایط

و فهمیدم که خانم ز وقتی فهمید داشت مینرکید

اینجا انقدر کار هست که وقت نمیکنی نفس بکشی

چه برسه به رفتارهای دیگران فکر کنی

در تعطیلات نوروز پام شکست البته دکتر تشخیص نداده بود و من دو هفته روی پای شکسنه راه رفتم و باعث شده که دچار کشیدگی تاندوم بشم

باید 35 روز توی گچ باشه و باید بگم خیلی سخته

همکارهام کمک میکنن که اصلا بلند نشم.

دلم برای همتون و حال و هوای این خونه تنگ شده بود.

دوستتون دارم

 


حالم بده ... بده بد نه اما بده!!!!
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی:

روزی که اومدم اینجا همه چی بهم ریخته بود و درهم و برهم چون خانمی که من اومدم جاش سه ماه بود رفته بود مرخصی زایمان و توی این سه ماه اوضاع قاراش میشی به پا شده بود. درست یادمه که ماه اول کلی اضافه کار موندم تا اوضاع رو سر و سامان بدم و وقتی پای تسویه و حسابش رسید خانم -ز- که بعدا داستانش و میگم هر تلاشی کرد که من چون ماه اول و آزمایشیم بوده اون پول اضافه کاری رو نگیرم.

این خانم -ز- بعدا خیلی کارهای دیگه هم کرد و همه جا میشست و میگفت که من از این خانم شبناز نمیدونم چرا از اولش خوشم نمیاد. خیلی کارشکنی ها کرد و آزارهای بی امان بسیاری بهم رسوند و منم دستم جایی بند نبود . اون خانم پشتش به یکی از مدیرا گرم بود و من کسی و نداشتم.

یه روز همین خانم -ز- یه نامه ای رو الکی گفته بود داده به من و منم که نامه خدا وکیلی بهم نرسیده بود و باعث شد با مدیر فروش دعوا کردم و سه روز جریمه کسر کار شدم.

هر لحظه این خانم -ز- یه کاری میکرد که احساس کنم که تحقیر شدم و قلبم به درد بیاد. این و واقعا میگم و میخوام باور کنید که این شلوغ کاری نیست بلکه این خانم -ز- همیشه من و تحقیر کرد.

بی پناهی بد دردیه !!!! تنها و بی حامی بودن!!!!

یادمه فقط یک بار این خانم -ز- با یکی از صمیمی ترین دوستاش اونجوری رفتار کرد که با من رفتار میکرد و اون دوستش میخواست بره پیش مدیر کل شرکت از رفتار بدش شکایت کنه.

قلبم درد میکنه و حالا حتی دیگه دوست ندارم این ها رو ادامه بدم....


← صفحه بعد